تبليغاتX
بگذارید احساس هوایی بخورد

بگذارید احساس هوایی بخورد

جرأت ديوانگي


مردن چقدر حوصله مي‏خواهد
بي‏آنكه در سراسر عمرت
يك روز, يك نفس
بي حس مرگ زيسته باشي!
امضاي تازهء من
ديگر
امضاي روزهاي دبستان نيست
اي كاش
آن نام را دوباره
پيدا كنم
اي كاش
آن كوچه را دوباره ببينم
آنجا كه ناگهان
يك روز نام كوچكم از دستم
افتاد
و لابه‏ لاي خاطره‏ها گم شد
آنجا كه
يك كودك غريبه
با چشمهاي كودكي من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبيه من است!
آه, اي شباهت دور!
اي چشمهاي مغرور!
اين روزها كه جرأت ديوانگي كم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست كم
گاهي تو را به خواب ببينم!
بگذار در خيال تو باشم!
بگذار ...
بگذريم!
اين روزها
خيلي براي گريه دلم تنگ است!

قيصر امين پور

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/24ساعت 2:31  توسط نیلوفرانه  | 

آری...


کسی میگوید آری

به تولد من به زندگیم به بودنم، ضعفم، ناتوانیم، مرگم

کسی میگوید آری

به من به تو

و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من...

شنیدن پاسخ تو

خسته نمی شود...

                                                             مارکوت بیکل



+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/30ساعت 14:13  توسط نیلوفرانه  | 

سوره ی تماشا

زير بيدي بوديم.

برگي از شاخه ي بالاي سرم چيدم گفتم:

چشم را باز كنيد آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/08/24ساعت 12:10  توسط نیلوفرانه  | 

در دل من چیزی است‌، مثل یک بیشه ی نور، مثل خوابِ دمِ صبح...
و چنان بی تابم‌، که دلم می خواهد، 
بدوم تا ته دشت‌، بروم تا سر کوه‌. 
دورها آوایی است‌، که مرا می خواند... 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/24ساعت 12:57  توسط نیلوفرانه  | 

چه بی تابانه میخواهمت...ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری.
+ نوشته شده در  جمعه 1389/06/05ساعت 18:47  توسط نیلوفرانه  | 

فردا دیر است...

با شروع قصه‌ها زیر این چرخ کبود
توی اون تنگ غروب یکی بود یکی نبود

یکی بود دیده نشد مثل خواب یک صدا
میونه قصه که بود، از من و از تو جدا

با شروع قصه‌ها تو جوونی پیر می‌شیم
به جای فرصتامون واسه فردا دیر می‌شیم

بشنویم قصه‌ها رو زودتر از گفته شدن
واسه دیر شدن بسه خودتو به خواب نزن

وقتی که وقت‌های ما واسه داشتن نباشه
رفتن و رفتن‌مون نرسیدن باهاشه

باید آب بشیم و بعد برسیم به تشنگی
آخرین فرصت ما همینه تو زندگی

تو کجایی خود من؟ کمکم کن بمونم
قصه‌ی بودنمو تا که هستم بخونم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/05/20ساعت 18:58  توسط نیلوفرانه  | 

...

دختران شهر
به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می میرند
مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک
می میرند
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچکس به خانه اش نمی رسد
                                                               
                                                                             گروس عبدالملکیان
+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/19ساعت 15:5  توسط نیلوفرانه  |